مرور خاطرات

فرستاده شده: 11 دسامبر 2011 توسط گیله مرد در خودمونی
برچسب‌ها:, ,

انگار همین دیروز بود که با ماشین هایمان پهلو به پهلو ایستاده بودیم

انگار همین دیروز بود که بی مقدمه و ناگهانی حرف دلم را زدم

انگار همین دیروز بود که رفتیم کبابی حاج حسین

انگار همین دیروز بود که گفتی همه چیز تمام شد

انگار همین دیروز بود که دو شب نخوابیدم و…

انگار همین دیروز بود سر سفره عقد سبزی را با قیچی خورد می کردی

واقعا همین دیروز بود که خوابم را دیدی

پ.ن: یادت هست که چقدر ناراحت بودی از اینکه خوابم را نمی بینی ؟

Advertisements

بازگشت

فرستاده شده: 18 سپتامبر 2011 توسط خودم در خودمونی
برچسب‌ها:, ,

هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه می‌کنم
چهار قدم بيايم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام می‌خمد.
نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه.
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزه‌ام می‌اندازد.

راستش حکایت من شده همین چند خط که عباس معروفی گفته برای ما. راستش فراز و نشیبی را پشت سر گذاشتیم که فکرش را هم نمی کردم دوباره روزی بیایم و اینجا چیزی بنویسم. زیبایی زندگی انگار به همین مسخره بازی هایش هست. اگر حال عمومی این روزهای خودمان را بخواهم ثبت کنم باید بگویم که همه چیز به خوبی و خوشی دارد جلو می رود. تو تقریبا حریف آن تردید لعنتی شده ای و من منتظر نتیجه دانشگاه هستم. شاید این چند روز آرامش قبل از یه طوفان اساسی باشد. بین خودمان باشد حضورت انرژی عجیبی به من داده که فکر کنم خودت هم این را درک کرده ای. مهربان من دوستت دارم و شاید تکراری شده باشد حرفم ولی هرچه هست همین است دیگر … دوستت دارم

دلواپسی ها

فرستاده شده: 29 ژوئیه 2011 توسط خودم در خودمونی
برچسب‌ها:, ,

چند باری خواستم بنویسم از خودم و خودت ولی دست و دلم به نوشتن نرفت. راستش ترسیدم لحظات دلتنگی را ثبت کنم و روزی روزگاری نباشی و بشود سوهان روحم. راستش هر روز بیشتر به تو وابسته می شوم و نبودنت در کنارم بیشتر عذابم می دهد. نمی دانم شاید تو هم در این روزها اینگونه شده باشی و با آن زیرکی همیشگی از من پنهان می کنی. راستش بعضی وقت ها به خودم شک می کنم که چرا این همه دوستت دارم. راستش می ترسم، می ترسم که روزی کنارم نباشی و من باشم و مرور خاطرات. این روزها خودت می دانی که دلواپس تر از همیشه هستم …

فردا را با هم هستیم و تمام فکر و ذکرم این است که روز شیرینی را برایت بسازم شاید بشود که تو خودت باشی ، خودت بدون سانسور … .

برای تو

فرستاده شده: 18 ژوئیه 2011 توسط خودم در خودمونی
برچسب‌ها:, ,

اینجا را بنا کردم تا خاطرات ترش و شیرنمان را بنویسم. از دلتنگی هایم بگویم تا روزی آیندگان و حتی خودت بخوانی و ببینی که احساس چه کارها که نمی کند. تک تک کلمات را تقدیم تو می کنم چون برای توست هر چه هست و نیست. از اول آشنایی قراربود تند نرویم ولی نمی دانم چه شد که جفتمان ترمز بریدیم. نمی دانم ترمز بریدن خوب است یا بد ولی هر چه که هست خوش به حالم شده …

پست اول را طولانی نمی کنم فقط خواستم تابوی ننوشتنم را بشکنم و روزی را ثبت کنم که گفتم نمی نویسم و دلیلم این بود که خواستم خاطرات مکتوب نباشد ولی دیدم حرف بیخودی زدم و …